فریاد فکرها
این چند وقته دست و دلم به هیچ کاری نمیره ... نه میتونم بنویسم ... نه بخونم و نه فیلم ببینم ... دلم برای خندیدن تنگ شده ... برای آفتابی بودن ... برای یه قاچ آرامش ... دو زار مهربون بودن ... یه مثقال صدای جیرینگ جیرینگ تلفن یه دوست ... درست شدن مشکلها و تموم شدن انتظارها ... روزهای بدتر از این هم داشتم .. کلاً من همیشه می تونم تحمل کنم ... مثل یه تیکه چوب میمونم که بین چرخ دنده های دنیای اطرافم گیر کردم ... نیاز به زمان دارم تا خودمو از بین چرخ دنده ها بکشم بیرون ... اینم یه جور زندگیه دیگه ... زندگی به سبک مردن ... سلام ... اول از همه می خوام بگم که سال نو همگي مبارك ... مثل ماهي زنده مثل سبزه زيبا مثل سمنو شيرين مثل سنبل خوشبو مثل سيب خوش رنگ مثل سكه با ارزش باشيد برقرار باشيد و سبز !!! اسفند يعني : خونه تکونی ... دیوار شستن ... مبل شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... شستن ... مرتب کردن کتابها و فیلمها ... منظم کردن فایلهای کامپیتور ... بعد بهار مياد ... عيد ... ماهي قرمز ... سبزي هفت سين ... عيدي دادن و عيدي گرفتن ( مخصوصاً عيدي گرفن ) ... دیدن فامیلهای قدیمی که احتمالاْ ۳۶۵ روزه ندیدیشون و با دیدنشون دوست داری بال در بیاری و بری اون بالا بالاها اما بعد به خودت میای و می گی ما همین زمین رو که به گند کشیدیم بسه ... بی خیال بالا ... تو عید معجرات زیادی رخ می ده ... نه ... منظورم بهار و شکوفایی طبیعت نیست ... منظورم وقت پیدا کردن برای خوندن کتابهای نخونده ، ديدن فيلمهاي نديده ، نوشتن نوشته هاي ننوشته و كلي كار ديگه است !!!! البته لازم به ذکره که اساتيد لطف كردن و بسيار زياد در اين مدت تكليف گفتند كه بايد اونها رو هم انجام داد ... تو ادامه مطلب یه گزارش گذاشتم (مردم ما بهترين مردم روي زمين هـــــستند !! ) که جز خط خطی های خودم به حساب میاد ... خوشحال می شم اگه کسی نظرشو بگه ... شهروز بيدآبادي مقدم
ادامه مطلب

